گزارشی ازپشت صحنه تله فیلم گرازهای گرسنه ُ تولید سیمای شبکه فارس
« دشمنی از جنس گراز»
گزارشی ازپشت صحنه تله فیلم گرازهای گرسنه ُ تولید سیمای شبکه فارس
هوای سرد وطبیعت دل انگیرز کوهستان در یک روز پاییزی مرا به خود می خواند. مقصدم روستای لایزنگان در هفتاد کیلومتری شهرستان داراب است ، همان روستایی که لوکیشن اصلی تله فیلم «گرازهای گرسنه » است .هماهنگی های لازم با تهیه کننده اثر آقای علی رشیدی انجام شد.ماشین در ترمینال مسافربری داراب منتظرم بود. از اتوبوس پیاده شدم وبه اتفاق راننده به سمت محل تصویربرداری حرکت کردیم . در راه درختان انبوه مرکبات چشمان هربیننده ای را به خود خیره می کرد. از راننده اسم محل را پرسیدم که درجواب گفت : جنت شهر. از شهر زیبای جنت شهر هم گذشتیم سپس به منطقه ای رسیدیم که عاری از هرگونه درختی بود فقط در بین راه تک درختانی به چشم می خورد که مسیر را از حالت لم یزرع خارج می کرد. با دیدن این فضا به حرفهای آقای رشیدی می اندیشیدم که از منطقه و زیبایی های آن گفته بود و با خود فکر می کردم در چنین محیطی که هر چه جلوتر می رویم طبیعت به سمت گرم وخشک پیش می رود چگونه ممکن است کوهستانی زیبا با کوههای بلند ودرختان انبوه وجود داشته باشد. حدود 50 کیلومتر که از داراب به سمت بندرعباس گذشتیم بر روی تابلویی نوشته شده بود لایزنگان 25 کیلومتر و یک فلش که ما را به طرف جاده فرعی سمت چپ هدایت می کرد.جاده فرعی را گرفتیم وبه پیش رفتیم اما خبری از آن روستای وعده داده شده نبود. به راننده گفتم : پس کجاست آن روستای زیبایی که آقای رشیدی اینهمه از آن تعریف می کرد؟ راننده با لبخند گفت : ولات شونه ! شاید زیادی بزرگش کرده! حدود 10 کیلومتر که از جاده فرعی گذشتیم به بالای تپه ای رسیدیم که دشتی زیبا همانند تابلویی نقاشی در پیش چشمانمان نمایان شد. با دیدن این تصویر زیبای پاییزی حیرت زده شدم و به راننده گفتم : اگه ممکنه لطفاٌ چند دقیقه توقف کنید. از ماشین پیاده شدم وشروع به عکس گرفتن کردم. از راننده پرسیدم : لایزنگان همین جاست ؟ گفت : خیر هنوز کجاشو دیدین ! اینجا منطقه بادومه یا بادامه است که بخشی از لوکیشن فیلم نیز همین منطقه بوده. به راهمان ادامه دادیم .هرچه جلوتر می رفتیم طبیعت زیباتر می شد. از دشت زیبا که پر بود از درختان پرتقال و انار و... گذشتیم به منطقه ای رسیدیم که دو طرف آن کوههای بلند و درختان انبوه قرار داشت . از دور روستای زیبایی که در نگاه اول ماسوله را به یاد آدم می آورد نمایان شد. راننده گفت : بفرمایید این هم لایزنگان . از او تشکر کردم وپرسیدم آقای رشیدی را کجا می توانم ببینم ؟ او گفت ایشان صبح زود برای آوردن گروه ساز ونقاره به یکی از روستاهای داراب رفته اند . تا شما یک صبحانه وچای بخورید ، میانشون.
گفتم ساز ونقاره برای چی ؟ گفت امروز قرار است صحنه عروسی را ضبط کنند.
من به منزلی که برای عوامل تهیه وتولید در نظر گرفته شده بود راهنمایی شدم . پیرمردی با روی گشاده به استقبال من آمد وبرایم پنیر وگردو وچای اورد .جای شما خالی حسابی چسبید. در آن هوای سرد پاییزی مشغول نوشیدن چای بودم که صدای سازونقاره محلی فضای روستا را پر کرد . پیرمرد گفت : فکر کنم آقای رشیدی آمدند. به حیاط آمدم از آنجا گروه ساز ونقاره را دیدم که از کوچه های روستا به سمت محل تصویربرداری در حرکت بودند. رشیدی متوجه من شد . ایستاد تا به او برسم. پس از چاق سلامتی وخوش آمد به من ، از سختی ودشواری های کار گفت واینکه برای آوردن همین گروه موسیقی چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته اند. به محل تصویربرداری رسیدم جنب وجوش زایدالوصفی حاکم بود تمام گروه مشغول آماده کردن صحنه بودند . عده ای پارچه های رنگی را به دیوار می زدند عده ای مشغول وصل کردن لامپها بودند. عده ای میوه وشیرینی در سینی های بزرگ می چیدند و تعدادی از زنان محلی مشغول اماده کردن حنا بودند که روی آن بوسیله بادامهای رنگی تزئین می شد. همه در تلاش بودند اما رفت وآمدهای لطف اله جاویدی واسماعیل مرزبان بیشتر از بقیه به چشم می آمد. اهالی لایزنگان هم که سنگ تمام می گذاشتند . در این میان یک نفر با دقت وحساسیت زیاد همه کارها را زیر نظر داشت . خودم می توانستم حدس بزنم که این مرد کسی نیست جز حمید هاشم زاده کارگردان سخت کوش و پر تلاش گرازهای کرسنه . آقای هاشم زاده از پشت بام پایین آمدند و با نگرانی رو به آقای رشیدی گفتند : جمعیت خیلی کمه! برای این صحنه بیشتر از اینا نیاز داریم . یه فکری بکن . رشیدی گفت نگران نباش حمید جان . صدای سازونقاره که بشنون خودشون میان .سپس من وآقای هاشم زاده را به هم معرفی کرد. از او پرسیدم چه خبر؟ گفت : می بینید که، دیشب تا ساعت 3 ضبط داشتیم صبح هم ساعت 7:30 برپا زدیمف چهل روز هم هست که از خانواده بی خبریم و لی کل گروه از جون ودل مایه می زارن. انشاءا.. امیدوارم نتیجه کار به گونه ای باشد که مورد رضایت مردم عزیزمون واقع بشه. آقای اسماعیلی گریمور در اتاقی مشغول گریم آقا داماد است . صحنه کم کم آماده می شود دستیاران تصویر دوربین را با نظر آقای هاشم زاده در جای مناسب قرار می دهند ، آقای احمدی صدابردار صداها را چک می کند . حیاط هم پر از جمعیت شده و قرار است در این صحنه مراسم سر تراشون ضبط گردد. در هیاهوی هم همه ی مردم وگروه موسیقی که لم یقطع مشغول نواختن است ، آقای مرزبان در گوشی مطلبی را به آقای رشیدی می گوید که باعث برآشفته شدن او می شود وهر دو از حیاط خارج می شوند . کنجکاو شدم ببینم چه اتفاقی افتاده است به کوچه رفتم دیدم آقای رشیدی با عصبانیت می گوید سریع ماشین بفرستید دنبالشون اگه زود نجنبید این مردم می رن ونمی تونیم این صحنه را ضبط کنیم . از او می پرسم ببخشید اتفاقی افتاده ؟ در حالی که اضطراب ونگرانی از چهره اش پیداست . می گوید : دونفر از بازیگرامون که از بادامه می یومدن ماشینشون خراب شده و نتونستن تا حالا بیان . سپس ادامه داد یکی از مشکلات اساسی ما هنرورها هستند مردم اینجا هر روز برای کار باغها از روستا خارج می شن وهیچ کس در روستا نیست به همین خاطر ضبط این صحنه را یه روز تعطیل گذاشتیم واز یک هفته قبل هم به شورا و مردم اعلام کردیم . اینکه اگه نتونیم این صحنه را ضبط کنیم کلامون پس معرکه ست . تازه آسمون هم که ابریه و هر لحظه ممکنه بارون بیاد . به داخل حیاط می آییم . آقای جاویدی به روی پشت بام رفته و از مردم می خواهد که ساکت باشند و فقط به حرفهای آقای هاشم زاده توجه کنند . ضمناٌ به مردم یادآور می شود که ناهار برای همه شما تهیه دیده شده که پس از ضبط در خدمتتان خواهیم بود. آقای هاشم زاده صحنه را برای مردم توضیح می دهد وتمرین شروع می شود. لباس تعدادی از جوانها با مارکهای خارجی مشخص است که باید تعویض شود واین هم کلی وقت می گیرد. ضبط شروع می شود ولی عده ای نگاهشان به دوربین است و برای چندمین بار تکرار می شود. آقای رشیدی که روی پشت بام در کنار آقای هاشم زاده است از مردم می خواهد که همکاری کنند تا ضبط این صحنه انجام شود. اما پیرمردی باز هم نگاهش را از دوربین نمی گیرد . آقای هاشم زاده از مرزبان می خواهد که پیرمرد را به بیرون هدایت کند . اما او با سماجت می گوید که می خواهد در فیلم بیفتد و بیرون نمی رود . ابرها در هم فشرده می شود وبوی باران می آید . اضطراب ونگرانی در بین عوامل تهیه وتولید به اوج می رسد . وای اگر باران بیاید! دیگر کی وکجا می توان این صحنه را تکرار کرد؟ آقای هاشم زاده که علاوه بر کارگردانی اثر مسئولیت تصویربرداری را نیز برعهده دارد، با تمام انرژی وتوان در پشت دوربین است . ساعت نزدیک به 4 عصر می باشد هیچکس احساس گرسنگی نمی کند وهمگی فقط به یک چیز فکر می کنند پایان تصویر برداری از این صحنه . آقای هاشم زاده با حساسیت زیاد از زوایای مختلف تصویر می گیرد. دمای هوا به زیر صفر رسیده است . اما آنقدر گرما وحرارت در صحنه وجود دارد که کسی متوجه سرما نیست . بارش نم نم باران شروع می شود آقای هاشم زاده به دستیاران می گوید وسایل را جمع کنید . رشیدی از او می پرسد : خوب بود؟ وهاشم زاده جواب می دهد عالی بود . بارش باران شدیدتر می شود به نزد هاشم زاده ورشیدی می روم که پس از یک اضطراب ونگرانی کشنده حالا می توان نشان رضایت را در چهره آنان دید. پس از خسته نباشید به آنها می گویم : خیلی شانس آوردید اگه بارون یکی دو ساعت زودتر شروع می شد شما چکار می کردید؟ حتی فکر اینکه همه این کارها را دوباره بخوای انجام بدی سخته . تا چه برسه به اینکه مجبور بشی همه شو تکراری کنی . آقای هاشم زاده لبخندی می زند ومی گوید : هرچی خدا بخواد. و رشیدی که می گوید اضطراب ونگرانی یه بخش جدانشدنی از کار ماست تازه ما امروز شانس آوردیم که هوا ابری بود وگرنه باید تمام این حیاط را با پارچه سفید می پوشوندیم تا نور مشکلی ایجاد نکنه وراکورد نور حفظ بشه . در همین هنگام آقای جاویدی که پس از ضبط موفقیت آمیز این صحنه شوخ طبعی اش گل کرده بود به نزدیک ما آمد ورو به هاشم زاده ورشیدی گفت : حالا شما عادت دارید ناهار وشامتون هر روز یکی میشه ، این بنده خدا چه گناهی کرده که باید گرسنگی بکشه . کوچه های تنگ وسنگلاخ روستا را پشت سر گذاشتیم و خیس وتلیس به اتاق آقای هاشم زاده و رشیدی رسیدیم . پس از چند دقیقه ناهار را ، ببخشید شام را آوردند. در عمرم غذایی به این خوشمزه ای نخورده بودم. نمی دانم من زیادی گرسنه بودم یا آشپزش فوق العاده بود. از آقای رشیدی خواستم که به عنوان نویسنده از ویژگی های متن بگوید. هر دو خندیدند وگفتند : باید صحنه ی داخلی را برای شب آماده کنیم . انشاء ا... در یک فرصت مناسب مفصل با هم حرف می زنیم. پرسیدم : شما خسته نمی شوید . رشیدی گفت : من چرا ولی حمید نه!
باسماجتی که مخصوص همه خبرنگاران است از آقای رشیدی پرسیدم : اینطور که در فیلمنامه آمده است گرازها به باغهای پرتقال حمله می کنند حال آنکه گراز میوه پرتقال را نمی خورد ، دلیل خاصی وجود دارد؟ گفت به نکته ی خوبی اشاره کردید . در اینجا گراز نماد دشمن است ودشمن معمولاٌ ریشه ها را هدف قرار می دهد و دقیقاٌ به همین دلیل هم بیشتر روی درخت پرتقال تأکید می شود چون همانطور که می دانید گراز بیشتر ریشه پرتقال را هدف قرار می دهد تا میوه وبرگ وساقه را . واز طرفی یکی از محصولات صادراتی استان فارس پرتقال ومخصوصاٌ پرتقال داراب است واز این طریق تأکید ومعرفی باغات پرتقال داراب نیز می شود. رشیدی وهاشم زاده در حال رفتن بودند به عنوان آخرین سؤال از آقای رشیدی پرسیدم کمی هم از ویژگی های کار بگو؟ این کار صددرصد بومی است همه بازیگران از خود شهرستان داراب انتخاب شده اند که با کمک آقای هاشم زاده بازیهای درخشانی هم ارائه داده اند . علاوه بر روایت داستان که برای بینندگان جذاب است استفاده از نهادها نیز بخوبی در این کار مورد توجه قرار گرفته وامیدوارم که بینندگان ببینند وبپسندند . آقایان هاشم زاده و رشیدی موقتاٌ خداحافظی کردند واز اتاق خارج شدند . من نیز در کنار چراغ علاء الدین پتو را بر روی خود کشیدم تا پس از استراحتی کوتاه شب نیز در محل فیلمبرداری همراه آنان باشم.
ع.ر(شیراز)